یکی مرده و یکی در انتظار مرگ + یه داستان کوچولو که خودم نوشتم
سلام.
متاسفانه دیروز یه اتفاق بدی افتاد. شب بود بابا اومد خونه و گفت که فلانی با فلانی توی خیابون درگیر شدن و کلی هم دیگه رو کتک زدن و این یکی اون یکی رو با چاقو کشته و خودشم الان حالش اصلا خوب نیست. ازش پرسیدم واقعا؟!!!
. آخه چرا؟ بابا گفت ظاهرا اینا دو تا قوم جدا هستن که با هم همیشه دعوا و درگیری دارن. ظاهرا قبلا یکی از اینا ، یکی از اونا رو کشته حالا این یکی واسه تلافی اون جوون بدبخت رو با چاقو جوون مرگ کرده. بدترین قسمتش این جا بود که وقتی اونو با چاقو کشته بود از این ور خیابون به اونور خیابون میکشیده که مثلا قدرت و برتری خودشو نشون بده. واقعلا من نمیدونم این چه جور مملکتی هستش که توی خیابونش این طور وحشی گری ها رو براش جوابی ندارن که بدن !!!!
آدم میترسه دیگه توی این خیابونا راه بره
.به هر حال الان یکی توی قبرستون زیر خروارها خاک داره میپوسه و یکی دیگه هم توی زندان منتظر حکم دادگاه که احتمال زیاد حکم اعدامه چون قتل عمد بوده.
ولی بابا میگفت که باید سردسته ی این ها رو بگیرن تا همه آرامش داشته باشن. من نمیدونم ولی میگن طرف یه آدم عوضی وحشی هستش که بیشتر این اختلافات و درگیری ها واسه خاطر اونه و عامل اصلیش اون مرده هستش.![]()

<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<
داستان. شایدم واقعیت زندگی خیل از ماها
دوست داری قصه بشنوی؟! قصه ای که شاید واقعیت زندگی خیلی از ما آدما باشه..من ...تو .... و خیلی های دیگه.
یکی بود یکی نبود زیر این آسمون آبی خدا غیر خودش هیچ کس نبود. یه دختری بود حالا اسمشو نمیگم. که یه دنیای کوچیک پر از رویا واسه خودش داشت. دنیای قشنگی که حاضر نبود با تمام زرق و برق این دنیای نکبتی واقعی عوضش کنه. دنیای دخترک قصه ی ما پر بود از عشق و صفا. پر مهربونی و دوستی. عشق و علاقه ها حتی دوستی ها توی دنیای این دخترک واقعی بود بدون دوز و کلک. واسه همینم دخترک عاشق دنیاش بود. تا اینکه پا به دنیای واقعی آدم بزرگا گذاشت. دنیایی که تعریفشو خیلی شنیده بود و بی صبرانه منتظر بود که این دنیا رو تجربه کنه ولی نمیدونست که دنیای واقعی با دنیای خیالی خودش زمین تا آسمون فرق داره. فکر میکرد اگه تو دنیای خودش دوستی و عشق واقعیه پس تو دنیای واقعی آدم بزرگا هم باید همین طور باشه. فکر میکرد اگه عاشق یه پسر بشه باید به اون پسر وفادار باشه و نصف زندگیش بشه عشق اون ولی نمیدونست که همه مثل خودش ساده و روراست نیستن حتی توی عشق. فکر میکرد اگه اون عاشق پسره ست پس اونم باید حتما عاشق دخترک باشه اما یادش نبود که همیشه نمیشه آدما رو مجبور به دوست داشتن کرد. یادش نبود که همیشه شرایط اونطور که اون میخواد پیش نمیره. همیشه یه عده آدم دورو و نامرد هستن که هیچی واسشون مهم نیست. دخترک قصه ی ما همیشه به خدا میگفت خدایا !! دیگه خسته شدم از این دنیات و آدماش ولی دوستش بهش میگفت این دنیا نیست که بده این آدمان که دنیا رو خراب کردن. نمیدونم شایدم حق با اونه ولی دخترک اینقدر از این آدما بدی دیده بود که خوبی هاشونو فراموش کرده بود. دخترک تازه وقتی معنی عشق رو فهمید اینم فهمید که همیشه همه ی آدما نمتونن اونو دوسش داشته باشن حتی اگه اون آدما رو دوست داشته باشه. اینو فهمید که وفادار بودن توی دوستی کار هر کسی نیست. اینو فهمید که واسه یه عده از آدما توی دوستی فقط خوش گذرونی مهمه نه چیز دیگه ای. اینو فهمید که اگه اون توی دوستی خیانت نکنه دلیل نمیشه که طرفشم این کارو نکنه. دخترک قصه ی ما فکر میکرد که راحت میتونه احساساتشو به یکی بگه ولی نمیدونست که دیگران ممکنه ....... بی خیال !!!. دخترک قصه ی ما یه ویژگی خیلی بدی که داره اینه که خیلی احساساتیه و نمیتونه احساساتشو کنترل کنه. یه جورایی بین خودش و احساسش درگیره. دنیای این روزاش حال و روز خوبی نداره ولی داره سعی میکنه که به همه چیز با یه دید خوب نگاه کنه و از زندگیش هر جور که هست با همه ی ناراحتی و دل شکستگی هاش لذت ببره.

امیدوارم پایان هیچ دوستی عین این داستان نباشه












